یکی شعرهایش یخزده در سرمای شب
من هنوزم در peye تاریکی شب
در peye آن اندوه جانسوز
من هنوزم به طلوعت نگاه عاشقانه دارم


بارون...
تو نگاه کن آسمو نم داره گریه میکنه...
اونم مثل من تو تنهاییش گریه میکنه...
اونم یادش رفته که بزرگ بازم داره گریه میکنه...
یادش رفته که تنها نیست اما بازم گریه میکنه میشکنه و گریه میکنه...
آخ اونم مثل من تو انتظار آره میخواد طلوع رنگین کمان رو ببین...
اما من منتظرم تا تو از روی محبت به من نگاه کنی...
آه نمیدانم چرا آسمان از فریاد مردمان نمیشکند...
آه چطور دنیای شیشه ای تحمل اشکان مردمان را می کند...
باز هم ستارگان از گریه ها خجالت نمیکشندو باز خود نمایی میکنند...
گویا که ما تهنا خاکستر ی پوشان روی زمینیم ودیگر هیچ رنگین کمانی
در قلبمان نخواهد آمد با اینکه ما مردمان رنگین کمانیم...

دل من اگر تشنه ای...
تورا سیراب خواهم کرد...
تورا به وسعت همه آبهای دنیا با تمام اشکهایم سیراب خواهم کرد.
دل من اگر اسیری...
دل من اگر در بندی...
تورا به وسعت نگاه عاشقانه ای رها خواهم ساخت.